محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
186
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
و احراق ماده أو لادغ يا خلط گزنده كه جدا كند بعض اجزا را از بعض و لادغ در اين محل به دال مهمله و غين معجمه انسب است ، زيرا كه به ذال معجمه و عين مهمله خوانند مرادف محرق مىشود ذكر آن جدا فائده نمىبخشد . أو صادع يا خلط شگافنده يابس كه از شدت يبوست تفرق اتصال نمايد و نظير وى عروض تشقق است از يبوست اخلاط . أو امتلاء مُمَدَّد يا امتلاى ممدود كشنده كه مؤدى به تفرق اتصال گردد . و اسباب امتلاى مذكور بسيار است : يكى ريح كه از شدت و كثرت مقدار ممتلى و ممتد سازد عضو را و متفرق نمايد اجزاى آن را چنانچه در فتق مىافتد . دوم خلط مرطِّب بود يا ميبِّس و حصول تفرق از امتلاى خلط مرطِّب بنا بر ارخاى رباطات عضو و تهيه وى مر انزلاق را است و از خلط ميبِّس بنا بر تجفيف . سوم شدت حركت دافعه است حركتى كه خارج از مجراى طبيعى باشد و عضو متحمل آن نشود و از امتلاى مدفوعهء كثير تفرّق در اجزايش پديد آيد . چهارم حركت بر امتلا است خواه حركت عنيف خواه غير عنيف ، زيرا كه حركت بالذات بنا بر تسخين مزيد حجم محوى مىگردد و تخلخل در جوهر عضو حاوى مىافگند و به تفريق اجزايش مىانجامد . پنجم صياح و حدوث تفرق از وى بنا بر تمدد اوعيه است كه امتلا احتباس بخار واجب مىكند لأن الصيحة تحبس الأبخرة . و إما من خارج يا اسباب تفرق از خارجاند كالقطع بالسيف همچون بريدن به شمشير و المد بالحبل و كشيدن به ريسمان و الإحراق بالنار و سوختن به آتش و امثال ذلك و مانند اين هر چه موجب تفرق مىگردد چون رض و نهش و حمل اثقال و جز آن . تنبيه [ در باب علامات دال بر احوال بدن انسان ] چون از اسباب ممرضه فارغ شد شروع مىكند در علامات : الفصل الرابع في العلامات الدالة على أحوال بدن الإنسان من جهة المزاج فصل چهارم از مقالهء سوم ثابت است در بيان نشانهها كه دلالت دارند بر احوال تن آدمى از روى مزاج و اينها اقساماند چنانچه بيان مىشود و در اينجا معنى علامات گفته آيد . بدان كه علامت در صناعت چيزى است كه استدلال كرده شود از وى بر حالتى از حالات بدن چون صحت يا مرض يا حالات متوسطه . و در عرف اطبا علامت و دليل و عرض هر سه متقارباند در معنى ليكن قرشى گفته كه نزد محققان علامت اعم از دليل است و اين هر دو عامتر از عرضاند ، زيرا كه اينها هم صحت را مىباشد و هم مرض را به خلاف عرض كه نمىباشد مگر مرض را . و اطبا گفتهاند كه عرض نسبت به طبيب دليل است ، زيرا كه وى استدلال مىكند از آن بر حالت بدنيه و نسبت به مريض عرض است ، زيرا كه عارض مرض وى گشته . و بدانند كه علامت دو گونه است : يكى آن كه در وى و در حالت واسطه نبود و مثالش نافض است ، زيرا كه وى نشان حمّى است كه مادهاش خارج عروق عفن شده و ظاهر است كه در استدلال لرزه بر حمّاى مذكور واسطهاى نيست و همچنان سائر علامات دال بر حالت نظائر وى است . دوم آن كه بين العلامة و الحالة واسطهاى باشد و نظير او علامت است كه دلالت كند بر علامتى كه دال بر حالت باشد همچون ظهور برد و قشعريره كه علامت نافض است ، پس در برد و حمّاى نافض واسطه بود ، كذلك دلائل بسيار است . [ انواع دلالت علايم ] و بايد دانست كه دلالت ، علامت بر حالات سه گونه است : يكى آن كه بر حالت ماضيه دلالت كند و مثال وى نداوت بدن مع ضعف و انخفاض نبض است كه استدلال مىكنند از آن بر آن كه مريض را عرق آمده بود و اين را مذكِّر خوانند ، زيرا كه ياد مىدهاند حالت گذشته را . دوم آن كه بر حالت حاليهء موجوده دلالت كند نظير وى استدلال به نبض و ديگر علامات است بر احوال حاضر و اين را دالّ نامند . و بدانند كه اگر چه به سه قسم علامت دال است ليكن از آنكه قسم اول و ثالث به اسمى مخصوص بود قسم ثانى را به اسم عام مسمّى ساختند . سوم آن كه بر حالت مستقبله دلالت كند و